..:::کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰شهید استانهای خراسان:::..

ادبیات ایثار

طلسم

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

طلسم


  ـ هاشم...شما هستی؟
  برگشت, گفت:
  ـ امريه!
  نوجوان هول گفت:
  ـ بي...بيسيم چيام.
  هاشم خندهاي زد, گفت:
  ـ خب منم با سيمچيام.
  صورت نوجوان كه سرخ شد، ادامه داد:
  ـ شوخي كردم. بيسيمچي کجا بودي؟
  ـ گردان بودم! 
  ـ با كيا کار كردي؟
 بی سيم چی انگشتان دست را يكي يكي تا زد كف دست حنا بسته اش.
  ـ اسلام نسب، اعتمادي، عباسي، زارع، كدخدايي. بگم بازم؟
  ـ خدا بيامرزتشون! يكي رو بگو زنده باشه.  
  نوجوان دندان روی لب پايين گذاشت، گفت:
  ـ والله حالا فكرش را ميكنم، ميبينم بيسيم چي هر كي بودم, شهيد شده!
  ـ پس سر همه رو خوردي؟ برو خدا روزيت رو جای ديگه ای بده!
  ـ ترسيدي فرمانده؟
  ـ ترس؟ شايد!
  ـ نيگاه به قد ريزم نكن، تجربه دارم. 
 ـ با اين اسماي كه رديف كردي معلومه.
 ـ پس قبول کردی؟
  ـ حالا چرا ميخواي بيسيم چي من بشي؟
  ـ شنيدم شما خيلي باحاليد!
   ـ ميخواي سر منو هم بخوري...حرفي نيس! ولي يه چيز رو ميدوني؟ 
     ـ چی رو؟
     ـ بيا جلوتر! می دونی هر كي هم تا حالا شده بيسيمچي من، شهيد شده؟
     ـ بله می دونم!
     ـ ميدوني؟!
     ـ بله! شما تا الان, نَُه تا بيسيمچي داشتيد كه همشون شهيد شدن.   
     ـ نه بابا! خيلی خوبه.
     ـ منم بگم؟
     ـ چی رو؟
     ـ فرمانده فكرش ميكنم, ميبينم منم نه تا فرمانده داشتم كه شهيد شدن. 
     ـ خوبه. پس ميخواي با من بجنگي؟ 
     ـ جنگ...با شما؟
     ـ اسمت چيه؟
     ـ يدالله!
     ـ پس يدالله, به چرخ تا به چرخيم!

 

امدادگر

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

امدادگر


جاش ته خاکریز بود. هرکی می‎خواست پیدایش کند، مي‎رفت ته خاکریز.

 جبهه که آمد گفتند کم سن وسال است، بشود امدادگر.

هرکس زخمي‎مي‎شد، داد مي‎زد: «امدادگر...! امدادگر...!» اگر هم خودش نمي‎توانست، دیگرانی که اطرافش بودند، داد مي‎زدند: ‏«امدادگر...! امدادگر...!» ‏و او خودش را از ته خاکریز مي‎رساند بالای سر مجروح.
 خمپاره منفجر شد؛ او که افتاد، هیچ‎کس صدا نزد ‏«امدادگر...! امدادگر...!». نمي‎دانستند چه کسی را صدا بزنند. ولی خودش گفت: « یا زهرا...! یا زهرا...!»

درحضور روشن ستاره‌ها

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

درحضور روشن ستارهها

خستهام

خويش را شکستهام

هایهای گريه را اقامه بستهام

عافيت

التيام زخم های شهر نيست

التيام اين دل شکسته هم

خستهام

خويش را شکستهام

غيرتم نهيب میزند:

چرا نشستهای؟

آه، راستی چرا نشستهام؟

کاش آخرين ستاره میشدم

در شبی که کاروان سرود خواند

دوست داشتم شبی

در حضور روشن ستارهها

ناپديد میشدم

دوست داشتم شهيد میشدم.

 عليرضا قزوه

مرد

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

مرد


تا اشك را خواندم، نوشتم: مشق امشب درد
رنگ تمام سيب هاي دفتر من زرد
تكرار شد يك بار ديگر، آب. بابا، آب!
اما مدادم سرد...، دستم سردتر از سرد...
درس نخستم را نوشتم: آب، جا خالي
عكس تو را نشناختم، زيرش نوشتم: مرد
آن مرد در باران نيامد، هر چه باران زد
هر چند اين دفتر پرست از واژه «برگرد»
من زير و رو كردم تمام خاطراتم را
در هيچ جا اما تو را يادم نمي آورد
انگار من سهمي ندارم از تو بابا، هان؟
جز يك پلاك و چفيه و تابوت و خاك و گرد
برگردنم انداختم، بابا! پلاكت را
نامي كه مانده بر پلاكت دلخوشم مي كرد
آموزگارم داد زد: «گفتم بگو بابا»
نام بزرگت بر زبانم بود، گفتم: «مرد»
ندا هدایتی فرد

آخرین بروزرسانی درپنج شنبه, 03 تیر 1389