درحضور روشن ستارهها
خستهام
خويش را شکستهام
هایهای گريه را اقامه بستهام
عافيت
التيام زخم های شهر نيست
التيام اين دل شکسته هم
خستهام
خويش را شکستهام
غيرتم نهيب میزند:
چرا نشستهای؟
آه، راستی چرا نشستهام؟
کاش آخرين ستاره میشدم
در شبی که کاروان سرود خواند
دوست داشتم شبی
در حضور روشن ستارهها
ناپديد میشدم
دوست داشتم شهيد میشدم.
عليرضا قزوه



