شعر دفاع مقدس

درحضور روشن ستاره‌ها

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

درحضور روشن ستارهها

خستهام

خويش را شکستهام

هایهای گريه را اقامه بستهام

عافيت

التيام زخم های شهر نيست

التيام اين دل شکسته هم

خستهام

خويش را شکستهام

غيرتم نهيب میزند:

چرا نشستهای؟

آه، راستی چرا نشستهام؟

کاش آخرين ستاره میشدم

در شبی که کاروان سرود خواند

دوست داشتم شبی

در حضور روشن ستارهها

ناپديد میشدم

دوست داشتم شهيد میشدم.

 عليرضا قزوه

مرد

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

مرد


تا اشك را خواندم، نوشتم: مشق امشب درد
رنگ تمام سيب هاي دفتر من زرد
تكرار شد يك بار ديگر، آب. بابا، آب!
اما مدادم سرد...، دستم سردتر از سرد...
درس نخستم را نوشتم: آب، جا خالي
عكس تو را نشناختم، زيرش نوشتم: مرد
آن مرد در باران نيامد، هر چه باران زد
هر چند اين دفتر پرست از واژه «برگرد»
من زير و رو كردم تمام خاطراتم را
در هيچ جا اما تو را يادم نمي آورد
انگار من سهمي ندارم از تو بابا، هان؟
جز يك پلاك و چفيه و تابوت و خاك و گرد
برگردنم انداختم، بابا! پلاكت را
نامي كه مانده بر پلاكت دلخوشم مي كرد
آموزگارم داد زد: «گفتم بگو بابا»
نام بزرگت بر زبانم بود، گفتم: «مرد»
ندا هدایتی فرد

آخرین بروزرسانی درپنج شنبه, 03 تیر 1389